هر دفعه توی آب نگاه می کنم
یه مرد وارونه رو می بینم که اون جا ایستاده
وقتی نگاهش می کنم خنده ام می گیره
خب می دونم کار زشتیه
آخه ممکنه
توی یه دنیای دیگه
یه وقت دیگه
یه شهر دیگه
اون درست ایستاده باشه
و من وارونه باشم.
شل سیلور استاین
فانوس زیر شیروانی
پ.ن: منحد اقل تا 4شنبه دیگه پستی نخواهم زد. دوست دارم احساستون رو راجع به پست های قبلیم که نوشته های شل سیلوراستاین هستن بدونم. می دونم سخته ولی سعی کنید نظر بدین.
ارسال شده در نوشته های کوتاه خواندنی از همه جا | 6 دیدگاه »
خدا با لبخند مهربونی می گه:
هی جیم دوست داری یه مدت خدا باشی؟
جیم گفت: باشه امتحانش می کنم.
((من کجا باشم؟))
((چقدر مزد بگیرم؟))
((کی وقت ناهاره؟))
((کی می تونم استراحت بکنم؟))
خدا گفت : ((جیم اون فرمون رو برگردون.فکر می کنم هنوز آمادگیشو نداری.))
شل سیلور استاین
فانوس زیر شیروانی
ارسال شده در نوشته های کوتاه خواندنی از همه جا | 2 دیدگاه »
اولی را زنبور نیش زد گفت: (( زنبور نیشم نمی زد اگر در رختخواب مانده بودم.))
دومی را که زنبور نیش زد گفت: ((این مجازات کدام کارم بود؟))
سومی را که زنبور نیش زد گفت: ((امروز چیز تازه ای درباره ی زنبور آموختم.))
شل سیلور استاین
وقتی به سن تو بودم
ارسال شده در نوشته های کوتاه خواندنی از همه جا | 4 دیدگاه »
هیچ وقت طاقت دوری از خانه را نداشته ام
پس برای خود هواپیمایی ساختم
از سنگ.
شل سیلوراستاین
وقتی به سن تو بودم
ارسال شده در نوشته های کوتاه خواندنی از همه جا | ۱ دیدگاه »
اين پلنگ چه مغرور به نظر مي رسد
چه كلاهي سرش گذاشته!
با آن خالهاي تنش ،
فكر مي كند خيلي قشنگ است،
حتماً از زندگي اش كاملاً راضي است!
بيچاره پلنگ!
نمي داند كه من او را با مدادم روي كاغذ كشيده ام
و هر وقت بخواهم مي توانم او را پاك كنم …
اما واي …
قبل از اين كه پاكنم را پيدا كنم،
حس مي كنم حالم دارد به هم مي خورد …
نكند يك نفر هم دارد مرا پاك مي كند!
شل سیلوراستاین
ارسال شده در نوشته های کوتاه خواندنی از همه جا | 8 دیدگاه »
اندازه غول باشم ، يا قد بادام كوچولو، وقتي چراغ خاموش بشه، هم قد همديگه مي شيم. پولدار بشيم مثل يه شاه، فقير بشيم مثل گدا، وقتي چراغ خاموش بشه، ارزشمون يكي مي شه سياه و قرمز و بنفش، نارنجي و زرد و سفيد، وقتي چراغ خاموش بشه، همه يه رنگ ديده مي شيم شايد بهتر باشه خدا، براي درست كردن كارا، چراغ ها رو خاموش كنه.
شل سیلوراستاین
ارسال شده در نوشته های کوتاه خواندنی از همه جا | 5 دیدگاه »
ژانویه 27, 2010 بدست گلنوش
دو تا فیلم که ارزش دیدن دارن:
1: Avatar
فیلم جالبی بود با انیمیشن و جلوه های ویژه ی واقعاً فوق العاده که باعث شد من پس از مدت ها بتونم یه فیلم رو تا آخر ببینم!
من بهش توی IMDB نمره ی 9 دادم که به نظرم واقعاً حقشه.

2:Knowing

فیلمی که نظر من رو کلاً راجع به نیکلاس کیج عوض کرد من تنها فیلمی که از کیج یادم مونده فیلم Ghost rider یا همون روح سوار هست که به نظرم واقعاً هم داستان فیلم هم بازی کیج توش فوق العاده مذخرف بود! بقیه ی فیلم هایی که ازش دیدم هم همین طور در حدی که به خودم زحمت ندادم که اسمشونو حفظ کنم!
بهش توی IMDB نمره ی 8 دادم چون فیلم توی یه ربع آخر که پای موجودات فرازمینی وسط کشیده میشه واقعاً افت می کنه(نظر منه ها!).
ارسال شده در فیلم و سینما | 8 دیدگاه »
ژانویه 27, 2010 بدست گلنوش
پست قبلی از این روز نوشت(!) نتیجه گیری شده!
قرار بود امروز بیشتر توی مدرسه بمونم . گفتم فرصت خوبیه ازش استفاده کنم از دیروز تصمیم گرفتم برم یه دوست رو ببینم(در راهنمایی!). خلاصه خیلی ذوق کردم که همچین فکری به ذهنم رسیده ! امروز راس ساعت 1:45 با اینکه میدونستم اینشون یه مقدار زیادی بیرون اومدن رو لفتش میدن دم مدرسه بودم. صبر کردم…صبر کردم…صبر کردم…تا اینکه صبرم تموم شد!رفتم داخل ببینم جریان چیه، دیدم مدرسه مدرسه ی ارواحه! بهش زنگ زدم ببینم کجاست با صدایی شاد و شنگول جواب داد خونه! (خیر سرم میخواستم با جمال مبارکم سورپرایزشون کنم !!) برای اولین بار توی عمرم از شنیدن صدای شاد و شنگول ایشون نزدیک بود گریه ام بگیره! (اینجا بود که به نتیجه ی پست قبل رسیدم!) خلاصه برگشتم مدرسه ی خودمون که قرار بود تا 3:30 باشه گفتن اشتباه کردیم تا 5:30 کلاس دارید! منم دمم رو گذاشتم رو کولم فرار کردم.از دست زمین و زمان عصبانی بودم.چرا؟!همین جوری الکی! به خاطر همین هم کاپشنم رو از لج بابام که امروز صبح بهم گفت” امروز سرده کاپشن بپوش” نپوشیدم و همین جور یه لا قبا (!)راه افتادم سمت خونه…
رسیدم خونه دیدم کلید ندارم! (آقا بدبختی رو می بینید؟!) رفتم خونه ی خاله ام کلید خونه رو ازش گرفتم و دوباره برگشتم.
خلاصه وقتی رسیدم خونه تا استخون یخ زده بودم، الان هم احساس مریضی مانندی دارم!
همه ی اینها(نموندن توی مدرسه-نپوشیدن کاپشن-فراموش کردن اینکه کلید ندارم و… که برای حفظ اختصار پست حذف شدن) به خاطر شنیدن صدای شاد ی بود که کلمه ی “خونه” رو گفت!!!
خیلی اوضاعم خرابه نه؟!
ارسال شده در گاه نوشت ها | 4 دیدگاه »
ژانویه 27, 2010 بدست گلنوش
یه صفت رذیله ی دیگه در خودم پیدا کردم.
جدیده!(البته کشفش)
فکر میکنم هر وقت من خوش حالم همه باید خوش حال باشن، هر وقت ناراحتم همه باید ناراحت باشن، هر وقت عصبانیم… .
خلاصه همه باید مث من باشن!!!
ترک صفات رذیله همچین که فکر می کردم هم آسون نیست.فعلاً داره روشون کار می شه… .
ارسال شده در گاه نوشت ها | ۱ دیدگاه »
ژانویه 25, 2010 بدست گلنوش
این پست به شدت عجولانست.نه اینکه سطحی باشه.خیلی بهش فکر کردم.ولی نگارشش عجولانست.
70% چیزایی که تو زندگیم دارم و داشتم حق من نیستن. یعنی از سرم خیلی زیادن!چیزایی که من حتی یه بار هم از خدا نخواستمشون.یعنی تصوری ازشون نداشتم.
نمی دونم باید عذاب وجدان داشته باشم یا نه؟!
نکنه تصادفی وارد زندگیم شدن؟اصلاً مگه میشه؟! حالا که اومدن چیکارشون کنم؟! چیکار کنم که به اصطلاح قدرشون رو دونسته باشم؟یا اصلاً چیکار میتونم بکنم؟
مدتیه همش میگم خدایا یا پسشون بگیر یا قدرت قدردانی کردن بهم بده.
یا خودش!
ارسال شده در گاه نوشت ها | 8 دیدگاه »